الشيخ عباس القمي ( مترجم : آيت الله كمره اى )

49

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي )

بيرون آمد و جامه‌اش را به پايش پيچيد و به زمين افتاد و گريست ، پيغمبر از منبر فرود شد و او را در آغوش گرفت و فرمود : خدا شيطان را بكشد ، به راستى فرزند دلربا است ، به حقّ آنكه جانم به دست او است من ندانستم كه چگونه از منبر فرود آمدم . ( 1 ) و در آنجا نيز از ابو السعادات در فضائل عترت گويد : يزيد بن زياد گفته : پيغمبر ( ص ) از خانهء عايشه بيرون شد و بر خانهء فاطمه ( ع ) گذر كرد و شنيد حسين مىگريد ، فرمود : اى فاطمه ، نمىدانى كه گريهء او مرا آزار مىدهد ؟ ( 2 ) در آنجا ابن ماجه در « سنن » و زمخشرى در « فائق » آورده‌اند كه پيغمبر ( ص ) حسين ( ع ) را در ميان كوچه ديد كه با كودكان بازى مىكرد ، جلوى مردم پيش رفت و دو دست گشود و حسين از اين طرف و آن طرف قصد گريز داشت ، رسول خدا با او شوخى مىكرد تا او را گرفت و يك دست زير زنخ او و دست ديگر بالاى سرش نهاد و او را بلند كرد و بوسيد و فرمود : من از حسينم و حسين از من است ، خدا دوست دارد هر كه حسين را دوست گيرد ، حسين يكى از اسباط است . ( 3 ) و نيز در آنجا كه عبد الرحمن بن أبى ليلى گويد : ما نزد رسول خدا نشسته بوديم كه حسين آمد و بر سر و دوش پيغمبر بالا مىرفت و بول كرد و فرمود : او را واگذاريد . ( 4 ) در آنجا است نيز در احاديث ليث بن سعد كه پيغمبر ( ص ) روزى با جمعى نماز مىخواند و حسين كوچك بود ، در بر او بود و هر وقت آن حضرت به سجده مىرفت بر پشت او سوار مىشد و پاهاى خود را حركت مىداد و مىگفت :